تبليغاتX
Majid Cartoon

چهارشنبه 20 آبان1383

نامه چارلی چاپلین به دخترش

نامه چارلی چاپلین به دخترش

 

دخترم جرالدین!

 

پدرت با توحرف می زند! شا ید شبی درخشش زیباترین الماس این جهان تو را بفریبد.آن شب است که این الماس­ آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.

 

روزی که چهره یک اشراف زاده بی بند و بار تو را فریب دهد آن زمان بندبازی ناشی خواهی بود  بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ما می درخشد.اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.

 

دخترم!هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دحتری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.

 

جراالدین دخترم!

 با این پیام نامه ام راپایان می بخشم:

 

انسان باش زیرا گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

 

 

 

درسهایی که باید از کویر بیاموزیم:

 

به کویر باید احترام گذاشت زیرا گهواره عشق است و پیامبران از آن برخاسته اند.

کویر با همه نداریش میزبان سادگی و یکرنگی است.

عشق ورزیدن را از کویر بیاموزیم که دریا بودنش را به گرمای آفتاب بخشید.

گذشت و فداکاری کویر را ببین که با تمام وجود هر روز صبح منتظر سلام خورشید می نشیند.

کویر درد از بالا به پایین افتادن را خوب می داند زیرا زمانی اقیانوسی ثروتمند بوده است.

باید کویر شد تا خورشید را آن گونه که هست دید.

سراب در کویر نشانه ای از طینب اوست که همیشه با آن همراه است.

کویر خوب آموخته است که باید چشم به آسمان داشته باشد.

 

 

آرام باش آرام باش

تو خدا را داری

آن حقیقت آن یگانه آن هوادار شبانه

آرام باش آرام باش

تو خدا را داری

آن معبود آن پاکی آن همه خوبی و احساس و بهار را داری

آرام باش آرام باش

تو خدا را داری

پس نگو تنهایم پس نگو بی یاور بی یارم

تو خدا را داری

یعنی عشق  معبود  سنگ صبور دل من  دل تو

پس خموش

ما خدا را داریم

 

 

تو را مي طلبم خانه به خانه

تا كي به تمناي وصال تو يگانه

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه ؟

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه ؟

اي تير غمت را دل عشاق نشانه ،

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه ي عابد و زاهد ،

ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد ،

در ميكده رهبانم و در صومعه عابد ،

گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد ،

يعني كه تو را مي طلبم خانه به خانه

روزي كه برفتند حريفان پي هر كار ،

زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار ،

من يار طلب كردم و او جلوه گه يار ،

حاجي به ره كعبه و من طالب ديدار ،

او خانه همي جويد و من صاحب خانه

هر در كه زنم ، صاحب آن خانه تويي تو ،

هر جا كه روم ، پرتو كاشانه تويي تو ،

در ميكده و دير كه جانانه تويي تو ،

مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو ،

مقصود تويي ، كعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار توان ديد ،

پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد ،

عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد ،

يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد ،

ديوانه منم ، من كه روم خانه به خانه

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد ،

ديوانه برون از همه ، آئين تو جويد ،

تا غنچه ي بشكفته ي اين باغ كه بويد ،

هر كس به زباني صفت حمد تو گويد ،

بلبل به غزل خواني و قمري به ترانه

بيچاره “ بهايي “ كه دلش زار غم توست ،

هر چند كه عاصي است ، ز خيل خدم توست ،

اميد وي از عاطفت دم به دم توست ،

تقصير “ خيالي “ به اميد كرم توست ،

يعني كه گنه را به از اين نيست بهانه

نوشته شده توسط ::مجید مهجور:: در | موضوع:
• لینک ثابت   •