
![]()
یکشنبه 27 اسفند1385
حکایات2 - حسن احمدی فرد
حکایت مرغ خانه کدخدا
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، مرغی بود که از قضای روزگار در خانه کدخدا زندگی می کرد.
این مرغ یک روز همین طور که داشت توی باغچه برای خودش می گشت، شنید که کدخدا و زنش درباره «مشتی» حرف می زنند. کدخدا که خیلی عصبانی بود، می گفت:
زن، بگذار تکلیفم رابا این آدم روشن کنم. امروز دیگر روز آخر است. حقش را می گذارم کف دستش. حالی اش می کنم که با کی طرف است.
زن کدخدا هر چه می گفت: مرد خوبیت ندارد، چرا خودت را عصبانی می کنی؟ فایده نداشت. مرغ قصه ما این گفتگوها را شنید و ترس برش داشت. به فکر فرو رفت و با خودش گفت: اگر کدخدا با این قلب مریضش برود با مشتی دعوا کند، آن وقت چی می شود؟
خب معلوم است دیگر، حتماً قلبش از کار می افتد و تا بیایند به دادش برسند، رفته است پیش پدر خدا بیامرزش؛ آن وقت همه ده عزادار می شوند و توی خانه کدخدا برو بیایی می شود که نگو. بعد لابد اولین کاری که می کنند این است که سر مرا گوش تا گوش می برند تا غذایی بپزند و بگذارند جلوی دوست و آشنا. نه، این جور نمی شود. برای حفظ جان خودم هم که شده، باید دست به کار بشوم. این بود که رفت پیش کدخدا و گفت:

- کدخدا، از تو که مرد دنیا دیده ای هستی بعید است وا... خوبیت ندارد، به خاطر مال دنیا بیفتی به دعوا و مرافعه. آن هم با کسی مثل «مشتی» که توی چهل پارچه آبادی به اسمش قسم می خورند. شما دو تا دنیا را با هم پیر کرده اید، اصلاً شما بزرگواری کن بگذار او شرمنده بشود.
کدخدا که عصبانیتش فروکش کرده بود، گفت:
این حرفها درست. ولی مگر کار یک روز و دو روز است؟ سالهاست همین آش است و همین کاسه. گیرم که این دفعه هم من بخشیدم، دفعه های بعد چی؟ انگار تا ما دو تا باشیم، این اختلافها هم هست.
مرغ فکری کرد و گفت:
- خب این هم راه دارد. باید بگردی و راهی را پیدا کنی که به این همه اختلاف خاتمه بدهد و به جای آن صلح و دوستی ایجاد کند و نگذارد که هر روز به جان هم بیفتید.
کدخدا که انگار وجدان خفته اش بیدار شده بود، بعد از کلی فکر کردن گفت:
- راست می گویی، باید کاری کرد که دوستی های گذشته مان دوباره احیا بشود. باید کاری کرد کارستان و کسی غیر از خود من نمی تواند این کار را بکند.
و این جوری بود که کدخدا به جای دعوا با «مشتی»، دخترش را به عقد پسر او درآورد و دخترش را برای پسرش گرفت و این جوری شد که دوستان قدیمی دوباره با هم دوست شدند. هفت شب و هفت روز توی چهل پارچه آبادی عروسی گرفتند و گفتند و خندیدند و اولین کاری که کردند این بود که سر مرغ قصه ما را گوش تا گوش بریدند تا با آن پلوئی بپزند و بگذارند جلوی میهمانها....
......................................................................................................................
حکایت چوپان و گوسفندهایش
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، چوپانی زندگی می کرد که از مال دنیا یک دل صاف داشت و یک گله گوسفند [راوی: خوانندگان محترم برای همذات پنداری بیشتر، لطفاً چشمهایتان را ببندید و خیال کنید که دارید «قصه ظهر جمعه» گوش می کنید. یکی از خوانندگان: اگر چشمهایمان را ببندیم، چطور قصه را بخوانیم؟! راوی: این دیگر به ما مربوط نیست] چوپان قصه ما هر روز گوسفندهایش را به صحرا می برد تا برای خودشان بچرند و دنبه شان گنده تر شود و به تنها چیزی که فکر می کرد، این بود که چطور مراقب گوسفندهایش باشد، تا این که ناگهان یک روز آن اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد [یکی از خوانندگان: چه اتفاقی؟! راوی: اگر اجازه بدهید، می خواهم همان را تعریف کنم. یکی از خوانندگان: بفرمایید:] بله! آن روز چوپان مثل همیشه بعد از آن که گوسفندهایش را حسابی چراند؛ آنها را به کنار چشمه آورد تا سیراب شوند. گوسفندها که سیراب شدند، چوپان همان کنار چشمه دراز کشید و شروع کرد به چرت زدن. چرت زدن همانا و خواب عمیق همانا.
عصر وقتی هوا داشت سرد می شد، چوپان ناگهان از خواب پرید و دید ای دل غافل، خبری از گله نیست که نیست! چوپان هر جایی را که به عقلش می رسید گشت و گشت؛ اما انگار گله دود شده و به زمین رفته بود [یکی از خوانندگان: آقا دود چون از جنس هوای داغ است، طبیعتاً باید به آسمان رفته باشد نه به زمین! راوی: راست می گویی خوشمزه؟ یکی از خوانندگان: آره جون تو!] بله داشتم برایتان تعریف می کردم که چوپان هر جایی را حدس بزنید گشت، اما اثری از آثار گله نبود که نبود. تنها یک جا مانده بود که چوپان هنوز آن جا را نگشته بود. آن جا هم جایی نبود جز... [یکی از خوانندگان: حتماً می خواهی بگویی دره آن طرف کوه... راوی: آقا لطفاً یکی گوش این خواننده محترم را بگیرد و از جمع خوانندگان بیرون بیندازد... بله... دست شما درد نکند. آن در را هم لطفاً محکم ببندید]بله، همان طور که حتماً فهمیدید، آن جا، جایی نبود جز دره آن طرف کوه. چوپان با خودش گفت: نکند گوسفندها از دره پایین رفته و توی صحرا گم شده باشند! این بود که با نگرانی یکی از سنگها از زیر پایش در رفت و چوپان قصه ما، بنده خدا ناغافل از آن بالا پرت شد پایین و از هوش رفت.
اگر خوانندگان محترم اجازه بدهند، از این جا به بعد قصه را با دو روایت خدمتتان تعریف کنم. خوانندگان محترم اجازه می دهند؟[خوانندگان محترم: بعله. یکی از خوانندگان از پشت در: این لوس بازیها مال تازه کارهاست، نه برای تو که داری بازنشسته می شوی... آقا ولم کنید، دارید منو کجا می برید... کمک...کمک...]
الف) به صورت فیلم هندی:
راجاـ یعنی همان چوپان قصه خودمان- آرام آرام به هوش می آید و با خودش می گوید: اگر همین جا بمانم، شام امشب گرگها فراهم است و احتمالاً تکه بزرگه ام- همان گوشم باشد- هم به دست نخواهد آمد. این است که کشان کشان تپه را دور می زند و می فهمد که پشت تپه یک روستاست. به هر جان کندنی هست، خودش را به اولین خانه روستا می رساند و در می زند. همین که دختر خانم محترمی در را باز می کند، راجا ناغافل از حال می رود.
راجا به هوش که می آید؛ می فهمد که گوسفندهایش توسط نوچه های «قادرخان» دزدیده شده اند. قادرخان یک راه زن سبیل کلفت است که چپ و راست از مردم روستا باج می گیرد و حتی پلیس اینترپل هم نمی تواند بگوید بالای چشمت ابروست.
توی قهوه خانه ده، راجا با پسرک دیگری به نام «راجو» دعوا می افتد، و بعد از دعوا چنان با هم دوست می شوند که بیا و ببین. راجا و راجو تصمیم می گیرند دمار از روزگار قادرخان دربیاورند. ناگهان چند سال می گذرد و راجو و راجا سوار بر اسب به قادرخان حمله می کنند. راجا اسب قادرخان را هی می کند و قادرخان به زمین می افتد و در یک صحنه فول اکشن، راجو با او گلاویز می شود. وقتی موفق می شود قادرخان را به زانو دربیاورد، شروع می کند به حرفهای خوب خوب زدن: [خوانندگان محترم! لطفاً این جای متن را با صدای خسرو خسروشاهی بخوانید] اوه قادرخان تو چرا این قدر بدی؟ چی میشه آدم خوبی بشی؟ اگه قول بدی دیگه کار بد نکنی، منم قول می دم به پلیسا که آخر فیلم پیداشون می شه تحویلت ندم... خب تو آزادی قادرخان! ولی قولت هیچ وقت یادت نره...
قادرخان از روی زمین بلند می شود، لباسهایش را می تکاند و درست لحظه ای که راجو با لبخند دارد به سمت راجا حرکت می کند، با چاقو- انگار که هندوانه قاچ می کند- می زند به پشت راجو. راجو به زمین می افتد و ناگهان پرده از راز مهمی برمی دارد. راجو می گوید که مادرش در آخرین لحظات گفته راجا برادر واقعی اوست که وقتی کوچک بوده توسط راه زنها ربوده شده و به روستای دیگری برده شده است. راجو درست وقتی که فریاد می زند: برادرجان! جانش بالا می آید. راجا که حسابی عصبانی شده، پدر قادرخان را به دستش می دهد و بعد می رود در خانه همان دختر اول فیلم در می زند و خبر می دهد که قادرخان را کشته است. راجا با دختر توی صحرا با هم می گردند و دور چند تا درخت می چرخند و بعد با هم ازدواج می کنند و کلاً راجا یادش می رود که سراغ گوسفندهایش را از قادرخان بگیرد.

ب) به سبک امیر ارسلان رومی
چون چوپان نامدار چشم بگشود، خود را در بیابانی برهوت دید که از هر سو تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان. با پای زخمی به راه افتاد تا مگر به آبادی برسد. روزها و روزها می رفت، لکن هیچ نشانی از آب و آبادانی نبود. قریب شش ماه تشنه و گرسنه می رفت، لکن هیچ نشانی از آب و آبادی نبود. قریب شش ماه تشنه و سرگشته در بیابان راه می پیمود و با خود می گفت: خدایا، نه می دانم به کدام سو بروم و نه می دانم که چه در انتظار من است. می رفت و می رفت تا آن که بی هوش به زمین افتاد.
در برآمدن آفتاب، چوپان نامدار چشم باز کرد و بعد سگی بزرگ را به بالای سر خود دید که قلاده ای از جنس طلا به گردن داشت. ترس در دلش افتاد. چوب دستی اش را برداشت و فریاد زد: مادرت به عزایت بنشیند! اگر قدم از قدم برداری، با یک ضربه چونان خیار تر به دو نیم ات می کنم.
سگ به حرف آمد و گفت: ای چوپان نامدار، از من نترس. من تاجری بودم و در ولایت فرنگ به نام خواجه کاووس که به قصد تجارت پای در ولایت شما نهادم، لکن به مکر قمروزیر به این شکل درآمده ام تا مال التجاره ام را از آن خود کند. حال هفت سال است که هر روز بر سر این راه می نشینم تا تو بیایی. بدان و آگاه باش که گوسفندهای تو در قلعه سنگباران طلسم شده اند. طلسم سنگ تنها با مغز سرفولادزره دیو باطل می شود که آن هم بعد از مرگ فولادزره، توسط مادرش ربوده شده است. مادر فولادزره در قلعه فازهر مخفی شده تا تو نتوانی طلسمات را باطل کنی. بدان که طلسمات تنها به دست تو باطل می شود.
چوپان نامدار از خواجه کاووس خداحافظی کرد و راه بیابان را در پیش گرفت. قریب شش ماه می رفت تا آن که سواد شهری از دور نمایان شد. چوپان نامدار از خود پرسید: خدایا! آیا این شهر دیوهاست یا شهر بنی آدم؟ اگر رفتم و در چنگ دیوها اسیر شدم، چه کسی طلسمات را باطل کند؟ ایستاد تا شب فرا رسید، پس لباس شبروان پوشید و پای در راه نهاد.
هنوز قدم از قدم برنداشته بود که از پشت سر شنید: ای فرزند بنی آدم! تو را به خدا اگر تو چوپان نامداری بگو! چوپان نامدار سربرگرداند و سگ سیاهی را دید. در دل گفت: مادرت به عزایت بنشیند! تو اسم مرا از کجا می دانی. نکند تو مادر فولادزره هستی که خود، خود را به این شکل درآورده ای! سربر کرد و پرسید:...
خوانندگان محترم اگر اجازه بدهید، سرتان را بیشتر از این به درد نیاورم. خلاصه اش این که چوپان نامدار هزار جور جک و جانور می بیند که هر کدام یک جوری طلسم شده اند و از هزار قلعه عجیب و غریب رد می شود و سرانجام مغز سر فولادزره را به دست می آورد و همه طلسمات را باطل می کند و بعد از آن با دختر خواجه کاووس عروسی می کند و همه در ولایت فرنگ جشن می گیرند و چوپان نامدار را بر تخت می نشانند. چوپان نامدار هم که به نان و نوایی رسیده، یادش می رود روزگاری گوسفندهایی داشت که دنبالشان می گشت.
ما از این روایتها نتیجه می گیریم که اساساً گوسفندها زود فراموش می شوند.


