
![]()
شنبه 26 اسفند1385
حکایات 1- حسن احمدی فرد
حکایت دختر شاه پریان
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، جوانی به درختی تکیه داده بود و مثل ابر بهاری گریه می کرد. گاهی که از گریه کردن خسته می شد، به نقطه ای خیره می ماند، بعد آهی می کشید و شروع به اشک ریختن می کرد.
همان جور که جوان مشغول آه کشیدن و اشک ریختن بود، ناگهان آسمان ابری شد و صدای رعد و برق شدیدی از ابرها برخاست و روی زمین گرد و خاک شد. جوان به خیال این که می خواهد طوفان بشود، برخاست برود پی کارش که ناگهان دختری را در مقابل خود دید.
دختر گفت: ای جوان، بدان و آگاه باش که من دختر شاه پریان هستم که به شکل انسان درآمده و آمده ام که از این به بعد تا آخر عمر در خدمت تو باشم. حالا بگو چه آرزویی داری؟
جوان در حالی که نمی دانست خواب است یا بیدار، گفت: یعنی تو واقعاً دختر شاه پریان هستی و آمده ای که آرزوهای مرا برآورده کنی؟
دختر گفت: بله... مگر خود تو همین را نمی خواستی؟
پسر گفت: «چرا» و ادامه داد: ای پری نازنین، بدان و آگاه باش که من جوان بیکار و مجردی هستم که نه درسی خوانده ام و نه ثروتی دارم. هر کجا می روم کاری برایم پیدا نمی شود و کسی حاضر نیست دخترش را به من بدهد. من از تو که دختر شاه پریان هستی می خواهم که برایم خانه ای فراهم کنی تا با همسر آینده ام در آن زندگی کنیم.
پری گفت: همین؟!
پسر گفت: همین که نه. خانه که به تنهایی نمی تواند من و همسر آینده ام را خوشبخت کند. برای همین من یک کار خوب هم می خواهم که استخدام رسمی باشد. بیمه و اضافه کار هم داشته باشد.
پری پرسید: با همینها خوشبخت می شوی؟
پسر گفت: البته که نه! همسر آینده ام حتماً از من می خواهد ویلایی هم داشته باشم که گهگاه با هم به آن جا برویم و خستگی چند هفته کار را از تنمان بیرون کنیم.

پری که به عمرش چنین جوان خانواده دوستی ندیده بود، گفت: چیز دیگری نمی خواهی؟
پسر گفت: معلوم است که می خواهم، یعنی انتظار داری من و همسر آینده ام با اتوبوس به ویلا برویم؟ این که نمی شود. ما باید یک اتومبیل آخرین مدل هم داشته باشیم تا آن وقت من بتوانم همسر آینده ام را خوشبخت کنم.
پری که قند توی دلش آب می شد، پرسید: اگر من همه این چیزها را برای تو فراهم کنم، آن وقت تو چکار می کنی؟
پسر گفت: معلوم است دیگر، ازدواج می کنم.
پری در حالی که سرخ شده بود، گفت: نه، منظورم این است که با کی ازدواج می کنی؟
پسر گفت: خب معلوم است، با دختر خاله ام صغری...
قصه که به اینجا رسید، دختر شاه پریان لنگه کفشش را درآورد و افتاد به جان پسر. ما از این داستان نتیجه می گیریم که پری هم پری های قدیم.![]()
..................................................................................................
حکایت موش کوچولو و پدرزن آینده
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. روزی روزگاری موش کوچولویی بود که تصمیم داشت ازدواج کند. توضیح این که «کوچولو» بودن صفت ذاتی همه موشهاست والا موش کوچولوی قصه ما خیلی سال می شد که به سن قانونی رسیده بود.
این بود که از این لانه به آن لانه دنبال همسر مناسب می گشت تا این که سرانجام یک موش کوچولوی دیگر را که همه جوره مناسب بود، پیدا کرد و می رفت که زندگی شیرین بشود.
پدر و مادر موش کوچولو تازه قبل از این، یک دخترشان را روانه خانه بخت کرده و یک پسرشان را سر و سامان داده بودند و تنها همین یک دختر به اتفاق چهار، پنج تا پسر و دختر دیگر برایشان باقی مانده بود.
یک روز عصر، موش کوچولوی اولی به اتفاق مادرش در حالی که در یک دستش دسته گل بود و در دست دیگرش جعبه شیرینی، زنگ لانه موش کوچولوی دوم را زدند و...
پدر دختر پرسید:
- خب پسرم، بگو ببینم درس خواندن را به کجا رسانده ای.
موش کوچولو من منی کرد و گفت:
- عرض می کنم خدمتتان. حتماً می دانید چند سالی می شود که وزارت علوم و فن آوری با همکاری سازمان سنجش، تغییر وضعیت کنکور را در دستور کار دارند.

ظاهراً در طرحهای جدید قرار شده همه راهها به کنکور ختم نشود و خیلی ها قبل از رسیدن به کنکور جذب سایر بخشها بشوند،این طوری تراکم پشت کنکور کم و شرایط قبولی برای آنها که پشت کنکور هستند. راحت تر می شود، البته این قانون هنوز ثمره ای نداشته است. اما حالا شما فرض کنید ثمره ای داشته و بنده هم در کنکور قبول شده ام و همین روزها درسم تمام می شود. پدر دختر سری جنباند و گفت:
- که این طور... خب بگو ببینم کاری چیزی برای خودت دست و پا کرده ای؟
موش کوچولو باز من منی کرد و گفت:
- طرحی در وزارت کار و تأمین اجتماعی به اجرا درآمده است که طی آن به کارفرمایانی که نیروهای تازه استخدام کنند، وام تبصره فلان و تسهیلات فراوان اعطا می شود. البته این طرح آن جوری که باید بشود، نشد. یعنی سبب شد که کارفرماها چند نفر را اجیر کنند که چند روزی توی کارگاهشان بپلکند و بعد که وام و تسهیلات دریافت شد، انگار نه انگار. حالا این طرح که نگرفت، شما خیال کنید گرفته است و من هم سرکار هستم و حقوق مختصری می گیرم.
پدر دختر باز سرش را تکان داد و گفت:
- آهان... آهان... بگو ببینم خانه ای، سرپناهی داری که فردا با همسرت در آن جا زندگی بکنی؟
موش کوچولو سینه اش را صاف کرد و گفت:
- چند سالی می شود که طرح «اجاره به شرط تملیک» برای استفاده زوجهای جوان در وزارت مسکن در حال اجراست، اما این که حالا زوجهای جوان که تازه اول زندگی شان است، چند میلیون سرمایه گذاری اولیه را از کجا بیاورند که دیگر ربطی به وزارت مسکن ندارد. حالا من که این قدر پول ندارم. اما شما خیال کنید دارم و خب ان شاءا... با همسرم در یکی از همین خانه ها زندگی خواهیم کرد.
پدر دختر پرسید:
- ماشین چی؟ ماشین داری؟
موش کوچولو گفت:
- یک شرکت خودروساز، فروش تمام اقساطی خودرو را اجرا کرده است. فقط اقساطش جوری است که یک آدم معمولی با یک حقوق معمولی باید تقریباً ماهی دو سه برابر حقوقش را قسط بدهد. حالا این آدم در طول ماه چی می خورد، چی می پوشد، چکار می کند به خودش مربوط است. خودروسازان که نمی توانند هم نگران بی ماشینی ما باشند و هم نگران بی پولی ما.
حالا این طرح که با این اقساطش کمر آدم را می شکند.
اما شما فرض کنید کمر آدم را نمی شکند، خب به این ترتیب من هم می توانم ماشین داشته باشم.
پدر دختر مکثی کرد. چای نیمه تمامش را هورت کشید و گفت:
- پسرم، شاید یادت نیاید، ولی خیلی سال پیش وزارت بهداشت طرحی را در دست اجرا داشت به نام طرح تنظیم خانواده که طی آن به روشهای مختلف، از کلاسهای آموزشی گرفته تا توزیع جزوه ها - خانواده ها را تشویق می کنند که «بچه دو تا کافیه» همین طور که می بینی، من و مادر بچه ها خیلی این طرح را جدی نگرفتیم.
اما شما فرض کن که آن را جدی گرفتیم و الان اصلاً دختری نداریم که شما خواستگارش باشی. شما را به خیر و ما را به سلامت.... قصه ما همین جا به سر رسید و اگر موش کوچولو توانست از خواستگاری اش نتیجه بگیرد، شما هم می توانید از این داستان نتیجه ای بگیرید! ![]()


