تبليغاتX
Majid Cartoon

یکشنبه 29 بهمن1385

داستان یک روز زیبا در پیکنیک - طنز

اونشب قرار بود که برای فردا مامانم به زنعمو م زنگ بزنه که برای فردا صبح قرار پیکنیک رو تو باغ خودمون بزاره ..البته از شنبه حرفش بود الان پنج شنبس و مامانم برای فردا که جمعه میشه به زنعموم زنگ زد و قرار گذاشت ... ما هم خوشحال که فردا با سارا ( دختر عموم) و سهیل ( پسر عموم) تو باغ اونقدر بازی میکنیم که بترکیم. آخه من یه توپ چهل تیکه هم به تازگی خریده بودم که دیگه طاقتم برای فردا تمام شده بود

مامان به زنعمو گفت که ما یک مرغ و اونها هم یه مرغ بخرند که اونجا کباب کنیم و به نیش بکشیم .. از لحاظ لوازم ، از اونجایی که ما خیلی پولداریم ... تو باغمون از شیر بز تا بال مگس هم پیدا میشه ببخشید تا بال پشه

خلاصه قرار ها رو گذاشتیم و فردا قرار شد ما با پژو 206 بریم دنبال عموم که اونها هم کمپرسی دارن و همه با کمپرسی اونها بریم باغمون نمیدونید اینقدر حال مده که نگو... عموم خیلی افتضاح مشهدی صحبت میکنه ، یک نفر هم یه انگشتر عتیقه گنده بهش هدیه داده که میگی کله گوسفندو کرده تو انگشتش ... همچی هم دوسش داره که نگو

بجای اون سارا( دختر عموم ) رو میگم همچی برات تهرونی به سبک مشهدی حرف میزنه که دلت میره ... البته من همیشه به چشم خواهر برادری بهش نگاه میکنم بــــــــعله ... هیچم دروغ نمیگم ... تبارک الله

خلاصه از پسر عموم هم کمی که چه عرض کنم  میخوام سر به تنش نباشه ....زیاد خوشم نمیه .. ببخشید نمی آید

چرا ؟ خب معلومه دیگه هم هر جا که منو سارا میریم کمی حرفهای جدی در مورد درس و مشکلات زندگی و ایجاد راه حل برای آنها بزنیم نمیدونم چجوریه که مثل چغک سر و کلّش پیدا میشه و نمی زاره ما حرفهای جدی مونو بزنیم ... البته نمیدونم چرا اخر این حرفهای جدی مون جملات هرزه ای مثل شما از چه رنگی خوشتون میادو ... این جور چیزها که من اصلا خوشم نمیاد ( بابام داره میگه: آره جون عمّت) میاد تو حرفمون و همون موقع که ما قرمز و آبی میشه رنگمون و می خوایم اصل قضیه رو بگیم این سهیل مثل زیگیل میاد میگه پاشو بابات گفته بیا جوجه ها رو به سیخ بکش (البته این مال خاطرات قبلی است و ربطی به امروز نداره چون هنوز امروز رو براتون نگفتم....

خلاصه رفتیم دنبال عموم و اونجا همه وسایل رو بار کمپرسی کردیم و راه افتادیم

مامان و زنعمو و عمو جلوی کمپرسی نشستند و منو بابا و سارا و سهیل تو بار کمپرسی نشستیم ..

تو راه هر کی هر جور جکی داشت از انواع بهداشتی و غیر بهداشتی و هموجنیزه و پاستور لیزه  رو کرد و جاتون خالی مث {...} خندیدیم .... بیرون هم که نمیتونستیم نگاه کنیم چون دور و بر بار بالا بود

دیگه رسیدیم ... بابا پرید پایین و در باغ رو باز کرد و بعد عمو با ماشین رفت تو باغ دیگه خلاصه همه ما  هم پریدیم پایین و بار ها رو خالی کردیم ...عمو هم ماشینو پارک کرد و وقتی خواست پیاده بشه ... از جای در راننده پرید پایین و اون انگشتر گندش گیر کرد به در ماشینو .... بعله انگشتش رو در موندو خودش پرید پایین

یعنی انگشتش کند شد و خونهاش پاچید رو در ماشین .... حالا کنده هم نشد  .... همونجوری رباط های دستش به انگشتش چسبیده بودند و کش اورده بودند صحنه عجیبی بود عموم که از حال رفت ما هم داشتیم همونجور بالا میاوردیم ... خلاصه بابام سریع با موبایل ان نودش زنگ زد به اورژانس و اون ها هم بعد از یه ساعت اومدند خدا خیرشون بده خیلی سریع اومدند .... خلاصه یکیشون عمومو بغل کرد و اون یکی این رگ و گوشتو رباط های دست عمومو نگه داشته بود و کلی هم خون همه جارو گرفته بود ..... و اینجوری شد که این روزمون هم به خوبی و خوشی به پایان رسید.

نتیجه اینکه هیچ وقت عاشق دختر عموتون نشید و انگشتر گنده هم به دستتون نکنید

اين داستان غير واقعي است و براساس تخيلات نويسند در وشده است پس تحت تاثير آن قرار نگيريد
نوشته شده توسط ::مجید مهجور:: در | موضوع: طنز
• لینک ثابت   •