اون روز، روز خیلی عجیبی بود. من هنوز بچّه بودم و سه ـ چهار سال بیشتر نداشتم ، هنوز چاردست و پا راه میرفتم ولی در عین حال شدیداً فضول و کنجکاو بودم. مامانم هَمَش به بابام میگفت : این بَچَّتو اگه وِلش کنی ، از دیوارِ راست بالا میره ! بعــله ، اون روز بابام که از بیرون اومد خونه ، یک چیزه آهنیِ بزرگ آورده بود با خودش ! مامانم اینقد خوشحال شد که نگو و نپرس!
مامانم خطاب به بابام گفت : بالاخره این چرخ گوشت رو واسم خریدی عزیزم؟ و بابام گفت آره عزیزم خریدم واست ! (زندگیه مامان و بابام خیلی عاشقانه بود ، قابل توجه جوانهای امروزی ! )
روز بعدش مامان جونم اون چیزه آهنی رو راه انداخت . وسیله ی خیلی جالبی به نظر می رسید ، مامانی یه عالمه چیزه قرمز، که فکر کنم اسمش گوشت بود رو هُلُپی از بالاش مینداخت توش ! و به صورت شگفت انگیزی از اونطرفِ چیزه آهنی ، یه عالمه کرمِ قرمز، بیرون میومد و میریخت توی ظرف ! هیجان و فضولی و حس کنجکاوی بدجور بر وجودم چنبره زده بود ! دلم میخواست ببینم اون چیزه آهنی چیه و چطوری کار میکنه؟ آیا اسباب بازیه؟یا نه؟!
از شانسِ خوبِ من ، تلفن زنگ زد و خالم بود که با مامانم کار داشت و تلفناشون معمولا 45 دقیقه طول میکشید ! مامانم اون چیزه آهنی رو ، همونجور روشن رها کرد و رفت پای تلفن و گرم صحبت با خاله ام شد .

من هَم ، چاردست و پا و آهسته ، بدون اینکه مامانیم بفهمه ، رفتم به سمت اون چیزه آهنیه بزرگ و کنارش نشستم ! جاتون خالی یه صدای خوشگلی از خودش در میاورد که نگو ! هی میگفت هووووووووم اوووووووووم! بالای چیزه آهنی رو نگاه کردم ؛ یه سولاخ داشت که از اونجا مامانم گوشتها رو میریخت توش ! هیجانِ زایدالوصفی منو احاطه کرده بود ؛ داشتم چیزه جدیدی رو ، کشف میکردم ؛ میخواستم ببینم چجوری اون گوشتها به کرم قرمز تبدیل میشن ! دیدم مامانم داره هنوز با تلفن صحبت میکنه . پستونکم رو محکم به دندون گرفتم و دستم رو آهسته و پیوسته به طرف سولاخ یا مجرای عمودیهِ چیزه آهنی بردم و داخلش کردم .
ابتدای مسیر، هیچی نبود و من تعجب کردم که چرا دیواره های سولاخ ، نرم و گرم هستند ! هر چی دستم رو جلوتر میبردم ، دستم گرمتر میشد و صداهای بیشتری میومد .بعد دستم به یه چیزهایی سفت و یا گاهی آبکی و ژله مانند میخورد ! خوشمان آمد ! هَمَش دلم میخواست اون چیزهای سفت رو از اون سولاخ جدا کنم و بیرون بکشم ! ولی خیلی سفت بود و هر چی تلاش کردم جدا نمیشد که نمیشد ! نمیدونم چرا دَردَم گرفت!
خلاصه پیش رفتم و هنگامیکه داشتم وارد مجرای افقیه اون چیزه آهنی میشدم ، ناخودآگاه صورتم رو به طرف مامانم برگردوندم و دیدم که مامانم به صورت وحشت زده و با چشمانی سراسر متعجب داره منو نگاه میکنه و یه دفعه یه جیغ بلند از ته دل کشید : وااااااااااااااااای ســــــــــــا مــــــــــــــــان !!!!!
یهویی از خواب پریدم و دیدم همسرم با چهره ای اَخم آلود و معترض جلویم ایستاده و داره داد میزنه : وااااااااااااای ســـــــــــامـــــــــــان!!! ، چند بار بهت بگم دستت رو تا تَه ، تو اون دماغت نکن؟! ببین باز دماغت رو خونی کردی!!!!
معرفی وبلاگ :خب در آخر چون قرار بود از این به بعد تو پستهام وبلاگهای مفید رو معرفی کنم تصمیم گرفتم وبلاگ کاریکاتوریه آقای سید محمود جوادی رو معرفی کنم خدمتتون که به طور منظم با کاریکاتورهای ایشان آپ میشود....من خوشم اومد از کار ایشون و وب ایشون رو به شما معرفی میکنم.....برای دیدن وب ایشون اینجا کلیک کنید....
شماره جدید پرتیتراژترین ماهنامه طنز دانشگاهی کشور ستون آزاد رو نیز از اینجا دانلود کنید....
آی سلام و علیکوم .همین اولش بگما یه وقت(...) نشید برید زن بگیریدا..... ایناها... روزگار منه سیاه بختو بینید. هر روز جنگ و دعوا ....هر روز آه و زاری...مگه میتونم جُمب بخورم...دارم یانگوم رو نیگا میکنم، میگه چرا همش یانگوم رو نیگا میکنی ...مگه امپراطور دریا چشه؟ میگم چشم نیست گوشه ، ولی من دوس دارم یانگومو نیگا کنم(بله از پشت صحنه اشاره میکنند که یانگوم چند هفتس تموم شده) خودمم میدونم ...اصلا به شما چه تو نوشته هایه من دخالت میکنی.
داشتم میگفتم....میخوام برم باشگاه پرورش اندام ، میگه تو که اندامت خوبه...چی شده که باز میخوای بری باشگاه؟
میگم باباجان واسه سلامتی ، واسه شادابی....خودت رو نیگاه کن شبیه کوه آب و برق شدی! اینو که گفتم دیدم یهو یه چیزی مثل کابل دکلهای همون کوه آب و برق خورد تو صورتم و از حال رفتم... خلاصه وقتی اومدم تو حال تصمیم گرفتم که یه تست عاشقی واستون تهیه کنم ...اگه تونستید توش امتیاز بالای 50 بدست بیارید اونوقت معلوم میشه که میتونید یه زندگی رو اداره کنید وگرنه عمرا از فکر عشق و قاشقی...ببخشید عشق و عاشقی بیاید بیرون و بچسبید به کار کار کار...پول پول پول ...ها ایه....
این تست عشقولانه شناسی به این صورت است که گزینه الف ، 1 امتیاز دارد و گزینه ب ، 2 امتیاز ،گزینه ج، 3 امتیاز و گزینه د نیز ، 4 امتیاز رو شامل میشه .خلاصه از ما گفتن اگه امتیازی زیر 50 بیارید هیچوقت عاشق نشید

خب آماده اید…پس شروع میکنیم:![]()
1 ـ اگه روز خواستگاری قرار شد که 4 سال تو عقد باشید و بعد از گذشت اولین سال عقدتون ، پدر زن شما بهتون گفت که : دستوپاچلفتی پس کی میخوای این ترشیه ما رو ببری خونه بخت ؟ اونوقت شما چی کار میکنید:
الف: مثل پدرزن ذلیلا(پ زذ ) سرتون رو خم میکنید و با ترس و لرز میگید: آقا جون همین یه ماه دیگه دستشو میگیرم و میبرم.
ب: مثل آدمهای با اعتماد به نفس تو روی پدرزنتون وای میستید و میگید : تو چی میگی دیگه یره ...اونش به خودوم ربط دِرِه فهمیدی یره؟!
ج: مثل آدمهایه طناز و با رویی گشاده به صورت پدر زنتون نیگاه میکنید و میگید هنوز ترشیش نرسیده ، وقتی خوب رسید و ترشی لیته شد ، اونوقت برای مصرف خانگی حتما میبریمش خونه بخت!
د: با چهره ای غمگین و مظلومانه به پدر زنتون میگید: آقا جون خودتون که بهتر میدونید تخم مرغ چقدر گرون شده. شما جای من بودید چه کار میکردید.مگه مرض دارم یه نون خور اضافی دنبال خودم راه بندازم؟
2 ـ بر فرض اگه تونستید اون خانم رو با بدبختی به خونه ی بخت ببرید و فهمیدید که به جای دسپختِ ایشون ، همش باید دستپخت سیبیل کلفتای رستوران ها رو بخورید ، بعد این موضوع را چگونه با همسرتان در میان میگذارید؟
الف ـ به شوخی بهش میگید ببین عزیزم ، من که تو رو الکی نگرفتم ! من تو رو گرفتم که واسم غذاهایه خوشمزه بپزی تا بخورم و چمبه بشم! وگرنه به چه دردی میخوری پس تو ؟! هان ؟ اصلا پاشو برو خونه ی ننه ات دختره ی بی هنر!
ب ـ به خاطر گزینه ی الف یه چکش به دهانتان اصابت میکند و دندوناتون میشکند و میریزد تو حلقتون و دیگه حرفی نمیتونید بزنید و میرید یه پرس کباب از اصغر اقا میگیرید و میاید میدید همسرتون میل کنه...چون خودتون که بی دندون شدید دیگه!
ج ـ مثل مردای خوب و( زذ) میگید چشم نوکر همسر گلم هم هستم ...تو بادمجون بخواه ! و بعد شاهد نگاه عاقل اندر سفیه خانمتون به خودتون میباشید ولی نمیفهمید و میخندید…مثلا فکر میکنید چقدر مرد خوبی هستید..هی هی هی
د ـ به نظر من مهم عشق است . عاشق همسرم هستم و حتی حاضریم یه نون و پنیر رو با عشق بخوریم ولی به همدیگه بد نکنیم ، ولی خب تحمل کردن هم اندازه ای داره...اگه پخت و پز بلد نباشه با سگک کمربندم کبودش میکنم.....قاط بزنم هیچی حالیم نمیره !

3 ـ اگر خدا به شما یه بچه هدیه داد و یه روز که از حموم در اومدید ببینید یهو خانمتان بچه را در مقابل چشمانتان گرفته و در حالی که بوی خوشی از بچه تان ساطع میشد ، به شما گفت بیا بگیر این بچتو عوضش کن چون خونه را بوی گند برداشته، اونوقت شما چه کار میکنید؟
الف ـ میخندید و میگید آی بابا قربون بوی گندش بره ... میبینی خانم چه بچه ایه .... به باباییش رفته ! بابا فداش شه و بچه را میبوسید!
ب ـ بهش با مهربانی میگید ببین عزیزم من دستام به کهنه ی بچه آلزایمر داره !...اگه به کهنه اش دست بزنم پوست دستم تیره میشه ! اگه پوست دستم تیره بشه بعد دیگه نمیتونم پول دربیارم واسه بچه کهنه بگیرم و اینطوری تمام خونه تیره میشه !
ج ـ یه نیگاه زیرکانه و با اخم به سگک کمربندتون که رویه شلوارتون خودنمایی میکنه ، میکنید و سپس یه نیگاه به خانمتون...بعد اونوقت اگه خانمتون ترسید ، که شما برنده شدید ولی اگه خانمتون نیز یه نیگاه زیرکانه به کفگیر و قابلمه انداخت اونوقت من توصیه میکنم سریع به حرفش گوش بدید و دریغ نکنید
د ـ میگید کور خوندی نویسنده ! من اصلا بچه دار نمیتونم بشم که بخوام کهنه اش را عوض کنم ! من هم بهش میگم خوش به حالت کاش من جای تو بودم !
4 ـ اگه تو اداره نشستید و دارید کاراتونو انجام میدید و بعدش تلفن زنگ بزنه و مادرتون شما رو برای آنشب به خونشون دعوت کنه و وقتی میایید خانه ببینید که همسرتون میگه که مامانم امروز زنگ زد و برا امشب ما رو دعوت کرد ، بعد اونوقت چکار میکنید؟
الف ـ میشینید گوشه ی اتاقتون و میزنید زیر گریه و به یاد روزهایه خوش مجردیتان می اُفتید....( خیلی بی بنیه هستید بابا)
ب ـ میرید تو حیاط و بلند داد میزنید و میگید خداااااااااااایا من چقدر بدبختم آی مردم آی همسایه ها...به دادم برسید ...بیاید منو از دست این زن نجات بدید بعد در این هنگام با برخورد یک ملاقه به فرق سرتون از حال میرید
ج ـ در این موقع خونسردیه خود را حفظ کرده و میگید نخیر ....فقط میریم خونه ی مامانم ، فهمیدی یا باز با سگک کمربند بیافتم به جونت و کبودت کنم هان؟ در این لحظه احتمالا خانمتون جلوتون سوسک میشه و کم میاره ...فقط در این لحظه سرتون رو به هیچ وجه بر نگردونید....شَتَرَق....ای بابا گفتم که برنگردونید ...حَقِته ، باز سرت با قابلمه اهدایی از طرف همسرت اصابت کرد؟ حَقِته . تا تو باشی به حرفم گوش ندی !
د ـ ما اصلا سر این موضوعات هیچ مسئله ای با هم نداریم و از عصر با خانمم اینا میریم خونه ی مادرشون تا شب و شب واسه ی شام و خوردن میریم خونه ی مادرم اینا....اینجوری هم همسرم راضیه و هم مادرزنم! ( اَه اَه زن ذلیل بدبخت )
اوه اوه خاک به سرم شد
...دیدید چی شده ؟! فکر کنم همسرم پشت سرم با یه قابلمه واستاده و داره مطالبمو میخونه و عنقریبه که اگه سرم رو بر گردونم ، با قابلمه بکوبونه تو ملاجم
....به نظر شما چه کار کنم
...یکی نیست بهم بگه تو که خودت هیچی از عاشقی بلد نیستی این تست طرح کردنت چیه دیگه
....حالا باید بیخیال شم
..من شما رو به خدا میسپارم و امیدوارم هیچوقت عاشق نشید
اِ سلام به همسر گلم ...حالت چطو........شَتَرَق......آخ مُردَم!![]()
با سلام خدمت خونندگان باحال این صفحه، یعنی صفحه سوسه! بنده یکی از مکتب دانان بزرگ این قرن هستم ، که به قول دوستام ، یه قرون هم نمیاَرزم ! منم اصلا واسم مهم نیست اونا چی در موردم میگن، من خودم واسه خودم ید طولایی در امر مکتب شناسی دارم و امروز هم میخوام یه چند تایی از این مکتب ها رو واستون معرفی کنم تا بیشتر با این این گونه مکاتیب آشنا بِرید!
خب اولین مکتبی که بیشتر جوونای امروز چه پسر و چه دختر اَزَش تبعیت میکنند، مکتب سوسولیسم است.
در این مکتب ، جای صدا و تُنِ صدایه دختر و پسرها با هم عوض میشه یا به قولی دخترا، پسر میشن و پسرا، دختر میشن.مثالی که برای اینگونه مکتب ذکر میشه کرد ، اینه:
فرض کنید یه پژو که دو تا پسر توش نشستن، با یه پرادو که دو تا دوختر توش جلوس فرمودند ، تصادف میکنه.حالا توجه شما رو به صحبت های درون پژو جلب میکنم.
اسماعیل به دوستش ، فرهاد، در حالی که ترسیده میگه : وای خدا مرگم فِری جون! دیدی چه خاکی به سرم شد! بدو بیا زودی از دستشون فرار کنیم که الان حسابمونو میرسن !
فرهاد به اسماعیل میگه : آره اِسی جونم ، وای خداجون اگه مامی و پاپیم بفهمن ، گیسامو از ته میتراشن!
این گفتگو را با هم انجام میدن و سریع گازشو میگیرن و میزنن به چاک!
از اون طرف تو ماشین پرادو ، کبری به صغری میگه : دیدی صُغی(مخفف صغری)!؟! دیدی بی شَرَفا با ماشینم چیکار کردن؟ باید حالشونو تو قوطی کنیم! به مو میگن کُبی گردن کلفت
صغری به کبری میگه : آره کُبی(مخفف کبری) ! مرد نیستیم اگه تیکه تیکشون نکنیم و جنازشونو نندازیم جلو گربه مُرده بخوره!!
اینارو که میگن، با ماشینشون میُفتَن دنبال پسرا که تیکه تیکشون کنن! و خونشونو بریزن!
برای دیدن مطلب مرتبط با این کاریکاتور روش کلیک کنید![]()
مکتب جُفاتیسم: آخ میمیرم واسه این مکتب! چون در عین سادگی هر کاری که مِخِی ، مُکُنی! علاقه مندان به این مکتب یه سری دُمبِ کفتر رو رنگ سیاه مزنن و مِچَسبونَن به پَسِ کَلَشون.یک کاپشن بادکنکی چرمی(قهوه ای یا سیاه) که خیلی هم آب رفته و تا بالای کمرشون میباشه رو ، روی پیرهن گل منگولیشون میپوشن! شلوارای این جفاتگراها ، عمدتا از این شلوار بادیایی است که توش یه خانوار جا مِرَن.این شلوارها ترجیحا به رنگهای سبز پسته ای یا آبی روشن و یا نارنجی میباشد که زیبایی دو چندان برابر را به علاقه مندان این مکتب ارائه میدهد! و از جمله وسائل همیشه همراهه جفاتیسمها : زنجیرتسمه ای، موبایل Kجُفات، بچه کفتر یا کفتر بالغ ، چاقون، ناخنگیر همه کاره و....میباشد .
مکتب کَلپِسه ایسم: معتقدین به این مکتب معتقدند ! ! که یه جور کُخ و کَلَخی در اندرون وجودشان ، وجود ! ! دارد که هَمَش باعث میشه کلپسه ایسمها به افراددیگر کُخ بریزن. مثلا یکیش خود من! وقتی بِچِّه بودم ، دوستم یه بادکنک خریده بودو با هیجان و شادی اومد پهلوم و گفت مجید؟ مجید؟ ، نیگا چه بادکنک خوشگلی خریدم ! منم گفتم : اِ کو واستا ببینم چه بادکنک قشنگی خریدی...بعد با سیخی که تو دستم بود تَرق ! زدم زیر بادکنکش و بادکنکش رو ترکوندم و با دوست دیگم غَش غَش زدیم زیر خنده ...بیچاره اون دوستم که بادکنکش ترکیده بود ، با بغض به ما نیگا میکرد....بعدش هم سرش رو با غم و اندوه انداخت پایین و برگشت و رفت...( آخی دلتون سوخت؟ خالی بستم بابا. آخه به من میاد اینقدر آدم کلپاسه ای باشم؟ نه شما بگید...میاد توروخدا؟ اینو گفتم تا با مکتب کلپاسه ایسم بیشتر آشنا برید!
مکتب سوسه ایسم!!: آها! مکتب سوسه ایسم مکتبیه که ما بچه سوسه ای ها همیشه دور هم جمع میشیم تا افکار قوی ، سرشار و طنزناکمون رو روی هم بریزیم تا بتونیم 5 شنبه ها، گل لبخند و طراوت رو روی لبهای شما عزیزان پرورش بدیم ! از جمله بزرگان این مکتب میتوان به ارژنگ الدوله حاتمی ، استاد گل هاشم ، بهمن مهران با اون ستاره . میمش ! (ایش،پیوندشون مبارک. منو که دعوت نکرد نامرد) ، مهدی محمدی گُلِ گلاب ، سعید ترشیزی بانمک و خوشتیپ ! محمد رضا حسینیه بدنساز! مخبر السلطنه ی عظیم الشان و ، و ، و ....اشاره کردکه زیر نظر استاد ، حسن آقا یا به عبارتی ( حسن! خطرناکه حسن ! نه حسن نه ! حسن ! حق التالیف حسن ! حسنی به سوسه نمیرفت وقتی میرفت 5 شنبه میرفت و از این جور حرفا) با تلاشی وصف ناشدنی به امر نگارش این صفحه ی گران ( یعنی خیلی خیلی خوب و نمک)میپردازن!
اِ اِ اِ ببخشید گوشیه N) نود و نُه + یکِ) من یه اِس زده ، کو واستید ببینم چی نوشته .
آها نوشته : مجید ....هو یره....دِ کُجِیی؟ سطل دستته بزار زمینو هر چی قابلمه تو خونه دِری وردار بیار که سر کوچه شله مِدَن!
اوه اوه میمیرُم واسه شُله....بیخیال بقیه ی مکاتب. مو رفتم شله ....شما نِمیَین؟!....
چاپ شده در روزنامه قدس 8/9/1386
دکتر پ . پاکزاده ( اصلا خودم نیستما!یه وقت فکر نکنید خودمم
!)
نکته ی ضروری: از همه دوستانی که با خوندن اینگونه مطالب هیجانی! و جذاب!ضربان قلبشون میره بالا و یه جوراییشون میشه!عاجزانه خواهشمندیم این مطلب رو نخونن....حالا یه دور بخونید اگه بدتون اومد دیگه دور دومش رو بیخیال شید.اوکی؟اوکی....
با سلام اینجانب ، دکتر پاستور پاکزاده ، متخصص پوست و گوشت و مو ، از دانشگاه کومبوروج کنیا ، در خدمت شما هستم تا باری دیگر مشاوری باشم در جهت زیبایی پوست شما ! از آنجایی که همه ی شما بارها با جوشهای متفاوتی در اَقصی نقاط بدن خود مواجه شده اید که بعضی از آنها مانندِ جوشِ نوک دماغ ، جوش وسط اَبرو ، جوش ]...[! ! که بعضا به صورت جوش روی جوش یا به اصطلاح علمی ، جوش دو طبقه می باشند و به صورت ضد حال عمل میکنند و باعث اختلال در زندگی روزمره شما و یا حتی جزوه گرفتن در دانشگاه میشود ، این جلسه رو به آموزش برطرف کردن این جوشها اختصاص میدهیم . ابتدا قبل از اینکه جوشی در بدن شما بزند ، باید دو ناخن اشاره خود را همانطور که در تصویر میبینید بلند کرده ، تا در مواقع لزوم به جون اون جوش وامونده بیافتید و هلاکش کنید.

حالا طریقه ی برطرف کردن جوش به این صورت است که ابتدا ، خونِ زیرِ پوستِ اطرافِ جوش را با مالش دست ، به طرف جوش هدایت کنید. وقتی که قشنگ مواد سفید یا زرد رنگ و خون توی جوشتون جمع شدو جوش آماده ی ترکیدن شد ، کافیست با فشار همان دو ناخن مذکور یک اشاره به سر جوش بکنید تا مثل بادکنک بترکد و مواد داخلش که زرد و سفید رنگ است به بیرون بپاشد.
بعضی مواقع ها این رنگ ها با هم مخلوط میشود و رنگ" شیریه زردخونی ! " را بوجود می آورند که در نوع خود بینظیر است ! البته بهتر است عمل ترکانیدن جوش را مقابل آینه انجام دهید تا این موادِ رنگی ، روی آینه پاشیده شود و بهتر بتوانید از صحت ترکانیده شدن جوشتان اطلاع پیدا کنید!
فقط بعد از ترکیده شدن جوش و خروج مواد از توی جوشتون ، کمی خون سرازیر میشه که شما یک دستمال تمیز میزارید روش تا مث بچه ی آدم خونش بند بیاد . به همین راحتی بعد از نیم ساعت ، جوشتون از بین میره و میتونید در اجتماع و سر کلاس! به مانند گذشته به امرار معاش ! بپردازید. خب من برم که یکی از مریضام اومده میگه بیام جوششو بترکونم. اَه . ایش . حالم بد شد . هُق !
راستی یک نکته علمی اینکه مواد داخل جوش سرشار از ویتامین و پروتئینه ! بای بای.
و اینم یه سری راه برای سادیسمی شدن ![]()
-وقتی تو مجلس خواستگاری عروس خانم براتون چایی آورد ، چایی رو بردارید و بهش بگید ببخشید، عروس خانم کی تشریف میارن؟!!
-یه قفس چوبی بسازید و توش چند جفت موریانه نگه دارید .
-جلوی آینه واستید و به شخص داخل آینه بد و بیراه بگید.
-با روغن نارگیل برا مهموناتون نیمرو درست کنید.
-قبل از تراشیدن ریشاتون aftershave بزنید !
-به باباتون بگید : مامان صبح با یه مرد غریبه حرف میزد و به مامانتون هم بگید : بابا صبح با یک زن غریبه حرف میزد.
-به یه تازه عروس و تازه دوماد که رسیدید بهشون تبریک بگید و بگید ایشالله به پای هم بیافتید !
-کتابهای یک رشته ی دیگر رو برای کارشناسی ارشدتون بخونید.
-بعد از این که 4 بشقاب شله خوردید به دوستتون بگید : شله که میگفتی همین بود؟...این که خیلی افتضاح بود!
-روغن جامد رو آب کنید و به موهاتون بمالید !
-موهاتونو کلی با ژل و کتیرا درست کنید بعد با اتوبوس برید دانشگاه و سرتونو از پنجره بیارید بیرون!
سلام.خب مثکی خیلی از شما این داستانهای قدیمی رو به صورت اشتباه به خورد بچه های گلتون میدید.نکنید این کارها رو .زشته، بده، جیزه! فردا بچه هاتون بزرگ میشن، عقده ای بار میان و میزنند یکی رو به قتل میرسونن ها! حالا از ما گفتن خواه پند گیر خواه بلال! عرضم به حضورتون که خیلی زمانها پیش حدود سالهای 1700 میلادی ، آره فکر کنم همون حدودا بود که تو یک برکه ی زیبا ، یک جوجه اردک زشت! ، نه ببخشید یه خانم اردک خوشگل! زندگی میکرد.

اون زمونا چون هنوز تعداد جمعیت دنیا کم بود میتونستید هر چی دِلِتا مِخِه بچه بیارِن! این خانم اردک ما هم5 تا بچه به صورت بسته بندی شده تو تخم ، تحویل جامعه داد. بعد از چند هفته این تخم ها شکستند و 5 تا بچه اردک جِقِله پریدند بیرون! یکی از یکی کم عقل تر و بی فرهنگتر ، فقط یکی ، توشون بود که سیاه بود و بقیشون سفید بودند.حالا اینجا دو تا تناقض پیدا میره! یکی اینکه ،جوجه اردک ها که معمولا، زرد کم رنگ هستن ! و دوم اینکه مگه جوجه اردک سیاه هم پیدا میره؟! . که کارشناسان فوتبال به سادگی این مشکل رو حل کردند . چجوری؟
اینجوری که اون اردک سیاهه طرفدار ابومسلمه و اون اردک سفیدا طرفدار تیم ملّین ! البته هنوزهم کمی شک بین علما وجود داره.خب ما به این کاراش کاری نداریم. به محض اینکه کله ی جوجه اردک پنجم (همون سیاهه) از تخم بیرون زد، خانم اردک ما یک چشم غره ای بهش رفت که ای بابا این بچه ی مویه؟! چجوری ممکنه؟! در همین موقع یک آقا اردک به طرف اردک خانم ما نزدیک شد ولی اول صورتش دیده نمیشد . خانم اردکه بهش گفت شما کیستی هو ؟ اتفاقا هوا هم بارونی بود ( چه به موقع ، این هوای بارونی به درد راست و ریس کردن داستان نویسنده خیلی کمک کرد) . آقا اردکه که صورتش تو تاریکی بود ، گفت : (( شما میگید نم نم بارون....من میگم عشق بازی آسمون ! و سلام کرد....
خانم اردکه باتعجب نگاهش کرد و گفت : (( ایول بابا ! الیاس تویی !! کجا بودی این مدت ؟ ( البته لازم به توضیح است که همدیگر رو در آغوش نگرفتند، باز برای ما حرف در نیارید، ما هنوز آرزو داریم)....بعله ، بعد از کمی خوش و بش ، الیاس چشمش به جوجه اردک زشت افتاد و روشو کرد به خانم اردکه و گفت این بچته ؟ خانم اردکه گفت : ظاهرا که اینطوره . الیاس با تعجب به خانم اردکه نگاه کرد و گفت: نه دکتر ! اِ اِ....چیزه!.... ببخشید!
گفت : نه اردک خانم ! شما نباید اونو نگهش داری....خانم اردکه گفت: آخه چرا الیاس؟ ، چرا نباید عملش کنم؟!! (واقعا شرمنده ، نمیدونم چرا اینقدر حواس نویسنده پرته). خانم اردکه گفت : چرا نباید نگهش دارم؟] بعله این درسته[ . الیاس گفت: اگه اون بزرگ بشه ، چاقو کش لاابالی میشه ، میره سر برکه و اردک های مردم رو تیغ میزنه!
خانم اردکه هم کلی عصبانی شد و برگشت به طرف جوجه اردک زشتش و گفت: یالا یالا ....پاشو برو...جای تو اینجا نیست!
جوجه اردک زشت گفت : آخه چرا مامانی؟ گناه دارم ها....من که همش برات قد قد میکنم ! بزارم برم؟!
ولی مامانش گفت: پاشو پاشو خودتو لوس نکن....برو که اصلا حوصلتو ندارم...یالا..
جوجه اردک ما هم دلش شکست و پرید تو آب و رفت .وقتی تو آب پرید ، هی مثل این فیلما ، روش رو بر میگردوند و قیافشو مظلوم میکرد که مثلا دل مامانش بسوزه .
مامانش هم از دور داد زد که مگه با تو نیستم...چرا هی قیافتو شبیه بوزینه میکنی...برو دیگه....ریخت نحستم نبینم دیگه!! یالا برو
روزها گذشت، ماهها گذشت، اردک کوچولوی زشت ما پشت بیشه زار، تو آبها هی کمین میکرد تا یکی از جوجو اردکا اتفاقی بیفته تو آب و این بره نجاتش بده. ولی هر چی کمین می نشست میدید که جوجو اردکا از جاشون جُمب نمیخورن...فکری به سرش زد! وقتی همشون خواب بودند رفت پای یکی از جوجه اردکا رو گرفت و پرتش کرد تو آب و سریع دوید رفت پشت بیشه زار قائم شد.
طفلک جوجو اردک نفهمید از کجا خورده بود و فقط خودشو تو آب دید . شروع کرد به بال بال زدن و داد میزد که بابا یکی بالا غیرتش ما رو کمک کنه ، دارم غرق میشم.
مامانش هم که همونجور مثل خرس خواب بود برا خودش. بعد از مدتی که جوجو اردک بال بال زد، جوجه اردک زشت ما ، سریع به طرفش اومد و اونو نجاتش داد.جوجو اردک وقتی نجات پیدا کرد رفت یه تلنگر به مامانش زد ؛ مامانش بیدار شد و گفت : هووووووو یره....مگه کوری بچه ی بی ادب ، نمیبینی کپه ی مرگمو گذاشتم؟
جوجو اردک هم گفت: مثکی اگه من بمیرمم ، شما از خواب بیدار نمیشید؟
مامانش گفت: بمیری؟!!!
ــ بعله بمیرم. اگه اون جوجه اردک زشت منو نجات نمیداد الان سَقَط شده بودم که .اون منو نجاتم داد. مامانی ، الیاس دروغ میگفت ؛ اون جوجه اردک زشت، اردک خیلی خوبیه.
مامانش که بدجور ضد حال خورده بود، جوجه اردک زشت رو بغل کرد و گفت منو ببخش پری !!! من خیلی بهت بد کردم! ( نه مثکی کلا نویسنده داستان داره چرت وپرت تحویل شما میده...شما ببخشید) جوجه اردک زشت گفت مامان من که پری نیستم! من پسرم!
مامانش گفت: ها راستی پری مال سریال اغما بود.شرمنده. حالا بدو برو پیش بقیه جوجو اردکا بخواب . و جوجه اردک زشت هم بی معطلی رفت و خوابید.
سالها گذشت و معلوم شد که جوجه اردک ما یک طاووس! بوده .که اشتباهی تخمش بین تخم اردکها روانه ی بازار شده! خلاصه همچی حال کرد وقتی فهمید طاووسه.همش تو کوچه و خیابون راه میرفت و پز میداد.از آخر داستان هم رفت دختر یکی از این اردکهای ثروتمند رو که اتفاقا اسمش بردیا بود رو گرفت و در کنار هم خوشبخت شدند .خب بچه های خوبم....قصه ی ما بسر رسید....الیاس به مقصودش نرسید . پس نتیجه میگیریم که نباید گول شیطون رو خورد و به حرفش گوش کرد چون شیطون خیلی خیلی جیزه بچه های خوبم...بای بای.
چاپ شده در روزنامه قدس مورخ۱۰/۸/۱۳۸۶
کاریکاتورهای سریال"میوه ممنوعه" و "چهار خونه "بزودی از همین وبلاگ ![]()
سلام . آقا ما از همین بچه گیمون هی داد میزدیم که باباجان این داستان شنگول و مُنگُل و تپه ی انگور ، تحریف شده و به این صورتی که تا حالا همه خوندند و دست به دست به شما ها رسیده نیست! نخیر مگه کسی حرف ما رو گوش میکرد.گوش نمیکرد دیگه! حالا که این صفحه رو در اختیار ما گذاشتند میتونم قضیه واقعی داستان رو براتون بگم تا از تمامی حقایق پرده برداری شه. و از این به بعد داستان اورجینالشو برای بچه های گلتون تعریف کنید. .حالا پس به داستان واقعی شنگول و مُنگُل و تپه ی انگور گوش کنید.
توی یه ده قشنگ و سر سبز یه خونه ی چوبی وجود داشت که مال یه خانم ببعی بود.
این ببعی خانم سه تا بچه داشت به نام های شنگول و مُنگُل و تپه ی انگور . این سه تا بچه هم، خیلی شّر بودن هر روز یه دست گل به آب میدادند و هر روز زخم و زیلی بودند و این ننه شون هی باید پانسمونشون میکرد. یه روز که داشتند مثل همیشه فضولی میکردند ، دست مُنگُل با چاقو برید و همونجور اَزَش خون میپاشید بیرون.ننه ببعی ما هم نگران شد و سریع لباساشو پوشید که بره پی طبیب.
البته همونطور که داشت لباس می پوشید به بچه های زبون نفهمش میگفت که :(( باز وقتی من دو دقیقه رفتم بیرون ، در رو باز نکنید ها، که باز این اراذل محله میریزن تو خونه تیکه تیکتون میکنن ، مخصوصا همون ارذله ی معروف ، آقا گرگه ! من در رو قفل میکنم ها ، تا وقتی خودم نیومدم و دستای سفیدمو! نشونتون ندادم در رو باز نکنید، نِمِدُنُم حرفام تو اون مُخای پوکتون فرو رفت یا نِه ؟!))
که بچه ها با هم گفتند((بَع!)) یعنی بـــَــعله!
خلاصه اینو گفت و دوید بیرون و شانسش تو این سهمیه بندی بنزین سریع ماشین گیرش اومد و رفت به طرف شهر.
بچه ها هم کمی پای کامپیوترشون NEED FOR SPEED زدن تو رگ و تا چند دقیقه ای خونه آروم بود . از دست مُنگُل هم هموجور خون میرفت و اصلا عین خیالش نبود. اما یه دفعه در به صدا در اومد.تق تق ! بچه ها دویدن پشت در . تپه ی انگور زودی میخواست در رو باز کنه که شنگول بهش گفت هو یَرِه کجا میری مگه ننه نگفت اول وایستید تا دستای سفیدمو! نشون بدم بعد در رو باز کنید؟! ...... تپه ی انگور گفت راست میگی ها! عجب گوسفندیم من!
بعدش بچه ها با هم گفتند (( بـَــــع ؟)) یعنی کیه کیه در میزنه در رو با لنگر میزنه؟ و آقا گرگه گفت منم منم مادرتون.در رو باز کنید بینَم!
بچه ها دوباره بلند و یکصدا گفتند:((بَع بَع ! )) یعنی اگه مردی دستاتو نشون بده ببینیم ؛ که آقا گرگه یک دستشو از زیر در آورد تو و مثل زغال سیاه بود! و این باعث شد که مُنگُل در جا کُپ کنه.
بچه ها خشمگین شدند و بلندتر گفتند : (( بـــَــــــــع!)) یعنی خودتی داداش! برو ما رو فیلم نکن ؛ ما خودمون محمد رضا گلزاریم! دستای مادر ما سفید و ظریفه ، مثل تو وحشتناک نیست!
آقا گرگه هم عصبانی شد و با خشم گفت عجب بچه های گوسفندی هستید شما، میگم در رو باز کنید ! بچه ها هم مثل همیشه گفتند: (( بـــَع!))یعنی گوسفند خودتی حیوون ! درست حرف بزن بی ادبِ بی تربیت، ارذله ی اوباش!
آقا گرگه دیگه نتونست طاقت بیاره و با یک حرکت جان کلودی در رو از وسط به دو شقه ی مساوی تقسیم کرد! مثل سیبی که از وسط کرم خورده باشَدِش! بعدش هم پرید تو خونه دنبال بچه ها، تپه ی انگور که از همه کوچیکتر و زرنگتر بود زودی دوید پشت میز تلویزیون قائم شد. ولی گرگ بی انصاف شنگول و مُنگُل رو خورد و یه آبم روش! ( نویسنده ی داستان میخواسته اونا درسته خورده بشن که اگه بعداً خواستن از شکم گرگه در بییان، زنده در بیــان ! )
خلاصه گرگه این دو تا رو خورد و رفت رو تخت ببعی خانم لم داد و به خواب رفت.تپه ی انگور هم سریع پرید با تلفن به موبایل مامانش زنگ زد که مامان اگه آب دستته بریز رو زمین و بدو بیا که شنگول و مُنگُلتو خوردن! مامانش هم که دیگه به هیچی جزء رسیدن به خونه فکر نمیکرد سریع دوید به سمت خونه.وقتی رسید خونه، دید همه همسایه ها جمع شدن دم خونه و دارن به آقا گرگه که راحت لالا کرده بود نیگاه میکنن ولی جرات نجات دادن بچه ها رو نداشتند!
خانم ببعی که این وضعو دید به رگ غیرتش بر خورد و رفت سریع یه چاقو از تو آشپزخونه برداشت و با یک آی نفس کش گفتن، افتاد به جون شکم آقا گرگه! ولی بس که هُل کرده بود ، چاقو رو همونطور عمودی فرو کرد تو شکم گرگه.بعله دیگه از قضا چاقو رفت تو سر و شکم شنگول و مُنگُل و خوناشون پاشید رو در و دیوار.یک وضعی شده بود که بیا و ببین ...همه جا خون پاشیده بود.تپه ی انگور داد زد :(( بـَــــع!)) یعنی مـــــــادر جان ! چَه کُوار مِه کُنی؟! تو که کشتیشون مادر شکوه !!!!!
خلاصه اومد ثواب کنه ، کباب کرد( که البته این کباب در پشت صحنه ی این داستان توسط نویسنده خورده شد) یعنی زد و دو تا بچشو که نویسنده ، خیرِ سرش می خواسته سالم از تو شکم گرگه دربیاره رو کشت! و گرگه هم با همون بچه های تو شکمش رو به خاک سپردند و هفت روز و هفت شب براشون عذا گرفتند.پس از این داستان نتیجه میگیریم که طلاق اصلا چیز خوبی نیست .چون اگه بابای شنگول و مُنگُل مادرشونو طلاق نمیداد الان آقا گرگه جرات نمیکرد که بیاد دم خونه و بچه ها الان زنده بودن.پس همگی بیایید دست در دست هم ریشه های طلاق رو از خاک بکشیم بیرون !!
چاپ شده در روزنامه قدس
با سلام خدمت همه شما سوسویی ها،ببخشید یعنی سوسه ای ها.مو قنبر از مهد کودک سوسولچه کنار خیابون با اخبار و حوادث این هفته در خدمتتون هستم .اگر میخواید بدونید که این هفته چه حوادث خطرناکی به وقوع پیوسته ، سرویس حوادث این هفته رو همراهی کنید.
در ضمن خواندن این حوادث برای دوستانی که زود غش می کنند توصیه نمیشه!
ــ به گزارش ممّد قوزی (3 ساله از همین مهد) 4 روز پیش تو بقالی حسن آقا یک بَلوَشویی شد که نگو و نپرس.مثل اینکه سارا 5 ساله ، دختر زهرا خانم ، به قصد خرید پفک نمکی منزل را ترک کرده و به بقالی حسن آقا اومده ،پفک میخرد و حسن آقا یه 50 تومنی پاره به جای بقیه ی پول به سارا میدهد، سارا نیز به ننه اش (زهرا خانم ) قضیه رو لو میدهد و زهرا خانم به صورت خشمگین میاد به بقالی و با کیفش میزنه تو سر کچل حسن آقا ، که تو چرا 50 تومنی پاره به دختر ما دادی. فعلا نامبرده( حسن آقا کچل ) در بیمارستان سر خیابون بستری رفته و بقالیش به حالت استندبال مانده! پلیس همچنان به دنبال مذموم ! اصلی این ماجرا می دَوَد.فکر کنم مذموم همون 50 تومنی پاره باشد.

متن کامل رو اینجا بخونید و ببینید>>>
متولدین فروردین : این ماه با همسرتون که تازه با هم مزدوج شده اید به سینما میرودید و شاد و خوشحال فیلم کلاغ بازی اثر جفات مخمل رو نظاره میکنید و خیلی شادید که در همین حین اراذل و اوباش میپرند تو سینما و همه چی رو بهم میریزن و یک چماق هم تو سر شما میکوبند و شما از حال میرید. در این موقع با صدای مادرتون از خواب میپرید و میبینید که ایشان دارن به شما میگویند که : پسر گُلَم ! دختر مورد علاقه ات جواب رد داده.
متولدین اردیبهشت: در این ماه شما به یک اغذیه فروشی دعوت میشید و در حال خوردن یک ساندویچ همبرگر هستید که میبینید واویلا! یک گاز دیگه میزنید و میبینید وامصیبتا!بزارید نَگَم...حالتون بد میشه ها...میبینید که!...میبینید که دندون مصنوعی هاتون چسبیده به ساندویچ ! چیه فکر کردیم میخوام بگم لای ساندویچ سوسک له شده میبینید در حالی که یه گاز بهش زدید؟ نــــه.کور خوندید!

متولدین خرداد : شما خردادی عزیز ، تو تابستون هم دست از خرخونی بر نمیداری .بابا خرداد تموم شد ..امتحاناتو دادی...ول کن دیگه ...همش حال ما رو تو قوطی کنسرو میکنی.آها داری برای ارشد میخونی...رِشتَت چی بود؟ پس آدرس بده یه چند تا از کتابات رو بگیرم...خدائیش تو این بی پولی که نمیشه کتاب خرید...پس آدرستو بده!
چاپ شده در روزنامه قدس
متن کامل رو اینجا بخونید و ببینید>>>
- کل نوشته های تخته سیاه رو با دست پاک کنید.
- به خروستون آب طلا بدید تا تخم طلا بزاره
ــ خطاب به بند قبل : آخه سادیسمی ، مگه خروس تخم میزاره ؟





