تبليغاتX
...::::۞ Majid Cartoon ۞::::...
با اهداء صمیمانه ترین سلامها ورود شما رو به وب سایت هنری مجید مهجور خوش آمد میگویم.علاوه بر صفحه ای که پیش رو دارید صفحات متنوع دیگری در این وب دیده میشود که میتوانید با رجوع به آن صفحات از قسمت << عناوین مربوطه سایت >> به مطالب دیگر این وب دسترسی یابید.البته بار اولی که به سایت می آیید سایت کمی دیر باز میشه ولی دفعه های بعد زود باز میشه. با تشکر از شما که برای  بهبود وبلاگ نظر میدهید...ممنون. مدیریت وبلاگ.

سه شنبه 24 مهر1386

کاریکاتور سریال اغما "" طه پژوهان و الیاس"" !

                         اینم کاریکاتور اغما که قولشو دادم امیدوارم خوشتون بیاد.

                                          ::تقدیم به ماه آسمون زندگیم::

                راستی رو صورت الیاس خال وجود نداره ...اون یه مگس میباشد که در اتاق عمله

                              و از الیاس خوشش اومده و ولش نمیکنه....مگسش گرده !

        الیاس و پژوهان در اغما

                                                   ""منتظر انتقاداتون هستم""

       راستی از این به بعد اگه وبلاگ خوب و مفیدی دیدم معرفی میکنم پس شما هم وبتونو بدید..

نوشته شده توسط ::مجید مهجور:: در | موضوع: کاریکاتور
• لینک ثابت   • 


چهارشنبه 18 مهر1386

آقا گرگه و شنگول و مُنگُل و تپه ی انگور .... یا طلاق چیز خوبی نیست!

سلام . آقا ما از همین بچه گیمون هی داد میزدیم که باباجان این داستان شنگول و مُنگُل و تپه ی انگور ، تحریف شده و به این صورتی که تا حالا همه خوندند و دست به دست به شما ها رسیده نیست! نخیر مگه کسی حرف ما رو گوش میکرد.گوش نمیکرد دیگه! حالا که این صفحه رو در اختیار ما گذاشتند میتونم قضیه واقعی داستان رو براتون بگم تا از تمامی حقایق پرده برداری شه. و از این به بعد داستان اورجینالشو برای بچه های گلتون تعریف کنید. .حالا پس به داستان واقعی شنگول و مُنگُل و تپه ی انگور گوش کنید.

توی یه ده قشنگ و سر سبز یه خونه ی چوبی وجود داشت که مال یه خانم ببعی بود.

این ببعی خانم سه تا بچه داشت به نام های شنگول و مُنگُل و تپه ی انگور . این سه تا بچه هم، خیلی شّر بودن  هر روز یه دست گل به آب میدادند و هر روز زخم و زیلی بودند و این ننه شون هی باید پانسمونشون میکرد. یه روز که داشتند مثل همیشه فضولی میکردند ، دست مُنگُل  با چاقو برید و همونجور اَزَش خون میپاشید بیرون.ننه ببعی ما هم نگران شد و سریع لباساشو پوشید که بره پی طبیب.

البته همونطور که داشت لباس می پوشید به بچه های زبون نفهمش میگفت که :(( باز وقتی من دو دقیقه رفتم بیرون ، در رو باز نکنید ها، که باز این اراذل محله میریزن تو خونه تیکه تیکتون میکنن ، مخصوصا همون ارذله ی معروف ، آقا گرگه ! من در رو قفل میکنم ها ، تا وقتی خودم نیومدم و دستای سفیدمو! نشونتون ندادم در رو باز نکنید، نِمِدُنُم حرفام تو اون مُخای پوکتون فرو رفت یا نِه ؟!))

که بچه ها با هم گفتند((بَع!)) یعنی بـــَــعله!

 خلاصه اینو گفت  و دوید بیرون و شانسش تو این سهمیه بندی بنزین سریع ماشین گیرش اومد و رفت به طرف شهر.

بچه ها هم کمی پای کامپیوترشون  NEED FOR SPEED زدن تو  رگ و تا چند دقیقه ای خونه آروم بود . از دست مُنگُل هم هموجور خون میرفت و اصلا عین خیالش نبود. اما یه دفعه در به صدا در اومد.تق تق ! بچه ها دویدن پشت در . تپه ی انگور زودی میخواست در رو باز کنه که شنگول بهش گفت هو یَرِه کجا میری مگه ننه نگفت اول وایستید تا دستای سفیدمو! نشون بدم بعد در رو باز کنید؟! ...... تپه ی انگور گفت راست میگی ها! عجب گوسفندیم من!

بعدش بچه ها با هم گفتند (( بـَــــع ؟)) یعنی کیه کیه در میزنه در رو با لنگر میزنه؟ و آقا گرگه گفت منم منم مادرتون.در رو باز کنید بینَم!

بچه ها دوباره بلند و یکصدا گفتند:((بَع بَع ! )) یعنی اگه مردی دستاتو نشون بده ببینیم ؛ که آقا گرگه یک دستشو از زیر در آورد تو و مثل زغال سیاه بود! و این باعث شد که مُنگُل در جا کُپ کنه.

بچه ها خشمگین شدند و بلندتر گفتند : (( بـــَــــــــع!)) یعنی خودتی داداش! برو ما رو فیلم نکن ؛ ما خودمون محمد رضا گلزاریم! دستای مادر ما سفید و ظریفه ، مثل تو وحشتناک نیست!

آقا گرگه هم عصبانی شد و با خشم گفت عجب بچه های گوسفندی هستید شما، میگم در رو باز کنید ! بچه ها هم مثل همیشه گفتند: (( بـــَع!))یعنی گوسفند خودتی حیوون ! درست حرف بزن بی ادبِ بی تربیت، ارذله ی اوباش!

آقا گرگه دیگه نتونست طاقت بیاره و با یک حرکت جان کلودی در رو از وسط به دو شقه ی مساوی تقسیم کرد! مثل سیبی که از وسط کرم خورده باشَدِش! بعدش هم پرید تو خونه دنبال بچه ها، تپه ی انگور که از همه کوچیکتر و زرنگتر بود زودی دوید پشت میز تلویزیون قائم شد. ولی گرگ بی انصاف شنگول و مُنگُل رو خورد و یه آبم روش! ( نویسنده ی داستان میخواسته اونا درسته خورده بشن که اگه بعداً خواستن از شکم گرگه در بییان، زنده در بیــان ! )

خلاصه گرگه این دو تا رو خورد و رفت رو تخت ببعی خانم لم داد و به خواب رفت.تپه ی انگور هم سریع پرید با تلفن به موبایل مامانش زنگ زد که مامان اگه آب دستته بریز رو زمین و بدو بیا که شنگول و مُنگُلتو خوردن! مامانش هم که دیگه به هیچی جزء رسیدن به خونه فکر نمیکرد سریع دوید به سمت خونه.وقتی رسید خونه، دید همه همسایه ها جمع شدن دم خونه و دارن به آقا گرگه که راحت لالا کرده بود نیگاه میکنن ولی جرات نجات دادن بچه ها رو نداشتند!

خانم ببعی که این وضعو دید به رگ غیرتش بر خورد و رفت سریع یه چاقو از تو آشپزخونه برداشت و با یک آی نفس کش گفتن، افتاد به جون شکم آقا گرگه! ولی بس که هُل کرده بود ، چاقو رو همونطور عمودی فرو کرد تو شکم گرگه.بعله دیگه از قضا چاقو رفت تو سر و شکم شنگول و مُنگُل و خوناشون پاشید رو در و دیوار.یک وضعی شده بود که بیا و ببین ...همه جا خون پاشیده بود.تپه ی انگور داد زد :(( بـَــــع!)) یعنی مـــــــادر جان ! چَه کُوار مِه کُنی؟!  تو که کشتیشون مادر شکوه !!!!!

خلاصه اومد ثواب کنه ، کباب کرد( که البته این کباب در پشت صحنه ی این داستان توسط نویسنده خورده شد) یعنی زد و دو تا بچشو که نویسنده ، خیرِ سرش  می خواسته سالم از تو شکم گرگه دربیاره رو  کشت! و  گرگه  هم با همون بچه های تو شکمش رو به خاک سپردند و هفت روز و هفت شب براشون عذا گرفتند.پس از این داستان نتیجه میگیریم که طلاق اصلا چیز خوبی نیست .چون اگه بابای شنگول و مُنگُل مادرشونو طلاق نمیداد الان آقا گرگه جرات نمیکرد که بیاد دم خونه و بچه ها الان زنده بودن.پس همگی بیایید دست در دست هم  ریشه  های طلاق رو از خاک بکشیم بیرون !!

 

                                                                                                      چاپ شده در روزنامه قدس

 

      >>>>>>>> منتظر کاریکاتور سریال اغماء در این وب بزودی باشید<<<<<<<

 

نوشته شده توسط ::مجید مهجور:: در | موضوع: طنز
• لینک ثابت   • 


دوشنبه 16 مهر1386

عکسهای هنری من!

خبر : مالکان الاغها در یکی از شهرهای کنیا از دستور مقامهای مسئول که دستور داده اند چهارپایان این افراد از این پس برای تمیز نگه داشته شدن شهر باید پوشک داشته باشند ! بشدت عصبانی و معترض شده اند.

                   پوشک برای الاغها در کنیا!

من این عکسو تو سفری که به کنیا و شهر بقولی بقول داشتم گرفتم .البته در این عکس به وضوح شاهدیم که آقا الاغه و صاحبش خیلی هم خوشحالن! البته صاحبش گفت برای عوض کردن پوشک این الاغها کلی لگد مال میشه ولی خب؛ محیط زیست واجب تره...بازم خوش بغیرت اهالی بقولی بقول! البته الاغش خیلی بی ادب بود و همونطور که میبینید ]....ش![ رو به من کرده و داره میخنده! حیف که صاحب قل چماغش یا قر چماقش یا غر چماقش یا نمیدونم چماقش اونجا بود وگرنه حال الاغه رو میگرفتم....بیخیال خودتونو عصبانی نکنید.الان میدونم کلی از اینکه این الاغ به من توهین کرده عصبانی هستید ولی خب دیگه در کار هنر از این چیزا پیش میاد دیگه.پیش ما بیا!

                              یه دانشجویه باکلاس!

 

اینم یکی از دانشجوهای دانشگاه............که با درس خوندن تونسته همچین تیپی رو برای خودش بزنه....پس نتیجه میگیریم که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به دانشگاه میرسه.

همش که نباید برا دانشگاه رفتن قیافه داشت حتی با این قیافه هم میشه جزوه از ...ترا بگیرید و به آینده امیدوار باشید.الان هم این آقا دارن اون کسی رو که ازش جزوه گرفته رو به کافی شاپ دعوت میکنند.البته قبلش مثکی یه مشت حسابی تو دهنش خورده.....خلاصه انشالا همه جوونا از جمله این آقا به خونه ی بدبخت بروند الهی آمین...شرمنده اصلاح میکنم ...منظور خونه ی بخت بود..!

 

          >>>>>>طنز بعدی من (شنگول و مُنگُل وتپه ی انگور) در همین وبلاگ بزودی<<<<<

                                  

                  بشتابید! بشتابید! اشتراک سبزپرتیتراژترین نشریه دانشگاهی کشور

 

نوشته شده توسط ::مجید مهجور:: در | موضوع: کاریکاتور
• لینک ثابت   • 


یکشنبه 15 مهر1386

:::الهی سپاس....الهی سپاس:::

این سپاس گذاری از خدا رو اینجا میزارم...تا هممون اونو بخونیم و به بهانه ی خوندنش از خدا سپاس گذاری کنیم...پیشنهاد میکنم شما هم تو وبلاگتون بزارید و به دیگران هم سفارش کنید.حق یارتون

          الهی تن سالمم را سپاس                                      الهی گذشت و بخششم را سپاس

          الهی آرامش درونم را سپاس                                   الهی دل امیدوارم را سپاس

          الهی ذهن راحتم را سپاس                                     الهی قلب مهربانم را سپاس

          الهی آسودگی جسمم را سپاس                             الهی با هم بودنمان را سپاس

          الهی هماهنگی و اعتدالم را سپاس                         الهی خانواده خوبم را سپاس

          الهی شادی درونم را سپاس                                   الهی پدر و مادر خوبم را سپاس

          الهی شادمانی و سرورم را سپاس                           الهی زندگی جدیدم را سپاس

          الهی انرژی فراوانم را سپاس                                    الهی تولد دوباره ام را سپاس

          الهی نیت پاکم را سپاس                                        الهی میل به تحولم را سپاس

          الهی آگاهی امروزم راسپاس                                   الهی این شوق درونم را سپاس

          الهی برکت روز افزونم را سپاس                                الهی جمع پر مهرمان را سپاس

          الهی رزق و روزی فراوانم را سپاس                            الهی توفیق عامل بودنم را سپاس

                                            الهی زبان سپاسگذارم را سپاس

                                      الهی امیدواری به لطف بیپایانت را سپاس

نوشته شده توسط ::مجید مهجور:: در | موضوع:
• لینک ثابت  


پنجشنبه 12 مهر1386

رييس دانشگاه فردوسي از بوش براي سخنراني در اين دانشگاه دعوت كرد !

سلام تو روزنامه و تلفیزیون و نت شنیدیم که جناب علیرضا آشوری رييس دانشگاه فردوسي مشهد روز دوشنبه از جرج بوش رييس جمهور ايالات متحده آمريكا براي سخنراني در اين دانشگاه دعوت كردند.بدین منظور هم جناب محمد رضا حسینی ! به من ایده این طرحو دادن و ما هم قبول زحمت کردیم دیگه..چه کوار کنیم..مادر جان.!امیدوارم خوف شده باشه....نظر شما چی بیده؟

         مستر بوش و شله ای در دانشگاه فردوسی

نوشته شده توسط ::مجید مهجور:: در | موضوع: کاریکاتور
• لینک ثابت   •